نــــــان و مهـــــتاب و غـــــزل
اشعار
گفتن ناگفتنی ها مشکل است نیست این کار زبان کار دل است ولی بهرحال خواهش می کنم مرا معذور بدارید.البته الانم نیومدم که بیام چون به اون مشکلات و گرفتاری ها ،اضافه کنید اعزام به خدمت گویا مقدس سربازی را ،تمنا می کنم و همینطور امیدوارم که مرا معذور بدارید. بدرود دوستان به نام او چید بالم را که تا شاید وفادارم کند چون کبوتر ها به آزادی گرفتارم کند تا بداند بازهم پر می کشم سوی قفس بازهم با دست خود حتی اگر تارم کند موج با اینکه سرش بر سنگ خورده بارها سوی ساحل تاخت با سیلی که آزارم کند مرگ می آید ولیکن بی خبر،دانی چرا؟ تا ز شوق لحظه ی دیدار سرشارم کند شاید او در حال صادر کردن حکم است،تا راهی حبس اَبد در قاب دیوارم کند باز هم امشب نقاب آینه بر چهره داشت تا یقیناً بیشتر از خویش بیزارم کند آدم و حوا،سپس هابیل وقابیل و...ولی من نمی خواهم خدا بیهوده تکرارم کند تقويم غم شمار

دیگر برای عشق مجالی نمانده است
پامال شد به خاک تمام رسیده ها
بر شاخه هیچ میوه کالی نمانده است
هرگز ز کنج دنج قفس دل نمی کنم
اما نه چون دگر پر و بالی نمانده است
دریا و تنگ در نظر ماهیان یکیست
وقتی که هیچ آب زلالی نمانده است
سالک جزای شکوه ز جور و جفای عشق
دیگر تو را امید وصالی نمانده است
آهوی جسته از گذر دام هست و نیست
شیری که در کمند غزالی نمانده است
دل را اسیر کن ببر ای عقل چون دگر
در من توان جنگ و جدالی نمانده است
بس کن جدال فلسفه ی شرق و غرب را
دیگر برای خلق سوالی نمانده است
ما را جز این نمانده ملالی که تازگی
در اهل درد هیچ ملالی نمانده است

داني كه چيست؟
آري منم
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
از قتل عام باغچه ي سبز خاطرات
از ذهنيات سوخته ي يك درخت پير
تا
پرواز منجمد شده اي روي ميز شام
از عصر مولوي
تا عصر خواجوي
از انقراض دولت عشق
تا انفجار بمب تمدن گريستم
در عصر طعنه هاي بشر دوستانه ام
آري بگو كه من
فرزند ناخلف شده ي اين زمانه ام
اين نسل هاي سوخته اين فصل هاي سرد
در امتداد درد
اين لاله هاي خفته به خون؛ نسل سوخته
اين روزگار گم شده ي خود فروخته
در خاك خفته اند تمام نگاه ها
سرهاي مفتخر به خطاها گناه ها
تصويرهاي مرده به زندان قاب ها
گلهاي بي رمق ز هراس هرس شدن
اين سالهاي سخت در اين غم شمار تلخ
اين لحظه هاي گنگ كه بعد از هزار سال
در كاسه هاي زهرجنون خيس خورده اند
گويي نمرده اند
اين قطره هاي خون كه به ديوار مانده اند
سرهاي بي گناه كه بر دار مانده اند
گويي كه تا به صبح قيامت به شوق دوست
بيدار مانده اند
در عصر خاكهاي مدرنيزه ام ببين
عصر شبيه سازي آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
خاك تصنعي؛ژله اي
ديوار روزگار ترك خورده بازهم
اين زخمهاي تازه نمك خورده بازهم
بغضي شرور در نفسم پرسه ميزند
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
از اختراع جعبه ي پروازـ يك قفس
تا اختراع جعبه ي آواز گريه كن
در عصر طعنه هاي بشر دوستانه ام
گل هاي بي دفاع
با نيش تيغه ي بشريت هرس شدند
اي نسل هاي سوخته - اي كودكان غم
تمرين كنيد باز الفباي درد را
اين واژه هاي بي كس و تنها و سرد را
وقتي هزار و سيصد و شصت و چهار را
با ننگ روي سردر تاريخ مي زنند
انگار آسمان به زمين فحش مي دهد
آن روزهاي نحس
آن سال ننگ بار كه تقويم غم شمار
از جبر زاده شد
تقويم غم شمار
داني كه چيست؟
آري منم
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
در عصر طعنه هاي بشر دوستانه ام
آري بگو كه من
فرزند ناخلف شده ي اين زمانه ام
بيست و سه سال رفت و اسيرم اسير خويش
بيست و سه سال سايه ي شب بر سر منست
اي غم سياه مشق تو در دفتر منست
مهتاب هم گريخت و خورشيد در نزد
يك صبح روشن از شب تقويم سر نزد
در عصر جيره بندي احساسهاي ناب
در عصر پيشرفته ي دلهاي آهني
خوبان دلربا همه آهن ربا شدند
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
تقويم دردهاي دلم را ورق بزن
وقتي كه روح شاعري ام تير مي كشد
بي اختيار كار به زنجير مي كشد
آن لحظه اي كه زهر جنون مي چكد از آن
بغضي شرور در نفسم پرسه مي زند
از دوردست تلخ زمان
گويي قشون مرگ و جنون نعره مي زنند
بر نسل هاي سوخته شمشير مي كشند
اعدام واژه ي بشريت
كشتار واژه هاي غني
تاراج حرف هاي فصيح
تبعيد فكرهاي صحيح
پروانه هاي رفته به تبعيد قاب ها
يا خاطرات له شده ي شاخه ي گلي
لاي كتاب خاطره هاي؛
يك جنگجوي صلح طلب
در عصر طعنه هاي بشر دوستانه ام
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
وقتي كه باغ سوخت و گلدانهاي پير
سلول انفرادي گل ها شدند؛ آه
وقتي كه قاب ها قفس عكس ها شدند
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
در من ظهور كن كه ببيني به چشم خويش
گاهي چگونه پنجره ديوار ميشود
وقتي به قاب پنجره تصوير ماه نيست؛
آن سوي ميله ها قدمي گرم راه نيست
يعني كه گاه پنجره ديوار ميشود
گلهاي باغ سبز ترين خاطراتمان
لاي زباله هاي بشر دوستانه اي
زير هجوم تكنولوژي دفن مي شوند
وقتي كه آسمان و زمين آهني شدند
بايد براي خاطره هاي لطيفمان
يك سرزمين زيرزميني بنا كنيم
يك گور دسته جمعي سرشار از حيات
در عصر طعنه هاي بشر دوستانه ام
در من ظهور كن
تا ريخ دردهاي بشر را مرور كن
ديروز قاب ها قفس عكس ها شدند
امروز تنگ ها قفس ماهيان
فردا به خير!
گلدان و قاب و تنگ و قفس
اين واژه ها قرين هم اند
گرچه بشر هميشه به معناي واژه نيست
اما تو لحظه اي
در من ظهور كن
تاريخ دردهاي بشر را مرور كن
| Design By : Pars Skin |


